وطن

دوشنبه 24 اردیبهشت 1397 ساعت 13:14

چه غریبانه تو با یاد وطن می نالی

من چه گویم که غریب است دلم در وطنم...

(ه.الف.سایه)

دشواری نداریم اینجا

شنبه 15 اردیبهشت 1397 ساعت 08:52

از بیرون تح ریم

از داخل تح ریم

مشکلی داریم؟ نه. کی گفته

نه مشکل ارز داریم، نه کاهش ارزش ریال، نه تورم، نه مشکل قیمت سکه و طلا، نه مشکل آب، نه مشکل محیط زیست، نه آلودگی هوا، نه ریز گرد، نه بیکاری، نه تعویق پرداخت دستمزدها، نه افزایش ده درصدی حقوق و دستمزد و تناسبش با افزایش تورم و بالا رفتن قیمت ارز، نه فقر فرهنگی، نه اعتیاد، نه مشکل اعصاب، نه مشکل اخت لاص، نه ...تو هی بگرد...اگه یه مشکل پیدا کردی! هیچ دشواری نداریم اینجا.

فصل اول از جلد اول کتاب تاریخ تمدن ویل دورانت، ابتدا تمدن را معرفی میکند، طریقه ی پیدایش تمدن و عوامل پیدایش آن را می گوید، و سپس عوامل نابودی تمدن را نام می برد. چند صفحه اول آن کتاب را بخوانید و شما هم مانند من، شگفت زده شوید از عوامل فروپاشی تمدن و شباهتهایش با این روزهای ما.


بوی نو شدن

یکشنبه 2 اردیبهشت 1397 ساعت 13:52

بوی نو شدن می آید

ولی تو همیشه

رفیق کهنه ی من بمان

(نویسنده: مجهول)

شاد باش و شاد زی

سه‌شنبه 14 فروردین 1397 ساعت 13:36

سال و روز نو همه شاد

آقا خداییش بیاییم عادتها و رفتارهای زشت را در سال گذشته جا بگذاریم و اونها رو با خودمون به سال جدید نیاریم. بیاییم از روز چهاردهم یهو تغییر ماهیت ندهیم و هیولای درون را به بیرون نیاوریم. یهو در پی ترکوندن و لت و پار کردن بقیه نباشیم. یهو دوباره همون آدم اخمو و بی اعصاب قبلی نباشیم. یهو دوباره خشن نباشیم. یهو طرز رانندگیمون تغییر نکنه. یهو زندگی رو نندازیم یه گوشه تا سال بعد...یه جاهایی و برای عده ای ممکنه سخت باشه...اما نشدنی نیست. پس کی قراره آدم بهتری بشویم؟

همین الان....از همین الان به بعد.(به تاخیر نندازید لطفا. همین الان)


سه‌شنبه 22 اسفند 1396 ساعت 13:30

این آدمها کی هستند که اینقدر توی ذهن من حرف میزنند؟

یکم آرومتر

سردرد گرفتم

لب خاموش

دوشنبه 14 اسفند 1396 ساعت 14:18

لب خاموش

نمودار دل پر سخن است

(صائب تبریزی)

شنبه 28 بهمن 1396 ساعت 11:35

از معجزاتش این بود که آغوشش

عصر جمعه نداشت...

(بهمن عطایی)

دود از کنده بلند میشه

دوشنبه 16 بهمن 1396 ساعت 09:25

دیروز بالاخره اولین ممیزی با ورژن جدید استاندارد را برای یک شرکت مهندسی مشاور انجام دادم. اینقدر مدیرعاملشون خوب بود که نگو. یک پیر مرد خوش تیپ که سال1354 از دانشگاه پلی تکنیک در رشته مهندسی عمران فارق التحصیل شده بود. اینقدر این آدمهای تحصیل کرده اون موقع خوبن که نگو. در کارشون استادند. در روابطشون با کارکنانشون استادند. در روابطشون با مشتریها و کارفرماهاشون استادند...یکی از کارکنانش که سمت مسوول مناقصات داشت میگفت همین که مهندس اسم پروژه رو میبینه تشخیص میده چطوری قیمت بده و ...

بنده خدا تا دم در آژانس اومد بدرقه ام کرد که مطمین بشه ماشین اومده و من سرگردون نمیشم تو اون ترافیک...

باشد تا بیاموزیم.

پی نوشت: به دلیل تعهد به رازداری و حفظ محرمانگی اطلاعات آنها، از توصیف بیشتر ایشان و کارشان معذورم :))

چهارشنبه 4 بهمن 1396 ساعت 09:09

بیا که برویم از این ولایت من و تو...


یکشنبه 24 دی 1396 ساعت 16:33

ما شنیدیم و به یاری نشتابیدیم!

به خیالی که قضا

به گمانی که قدر

بر سر آن خسته

گذاری بکند!

"دستی از غیب برون آید و کاری بکند"

هیچ یک حتی از جای نجنبیدیم!

آستینها بالا نزدیم

دست آن غرقه در امواج بلا را نگرفتیم

تا از آن مهلکه-شاید-برهانیمش

به کناری برسانیمش!

ف. مشیری

برای هرکی مثل ما داره میسوزه غمگینم....

برچسب‌ها: سانچی

حق

یکشنبه 17 دی 1396 ساعت 10:14

 حق مردم

حق شهروندی

حق زندگی

حق کار

حق درآمد

حق داشتن مسکن

حق داشتن آزادی و ابراز عقیده

حق داشتن آب بهداشتی

حق داشتن هوای سالم

حق.....

حق.....

خب که چی؟ مگه آدم از حقوق اساسی و پایه زندگیش هم حرف میزنه؟

برو اندیشه ات را پرواز بده، از اندیشه ها و تفکرات و برنامه ها و پیشرفتهات حرف بزن...اصلا میرسی بهشون فکر کنی؟ یا فکرت درگیر حقوقته؟

گفت و گو

یکشنبه 3 دی 1396 ساعت 13:59

گفتگو.

میگم: کجایی؟ چرا خبری ازت نیست؟ چرا این همه وقت نیستی؟ میدونی چند وقته خبر ازت ندارم؟

میگه: به به...چه عجب، یادی از ما کردی. تو خودت خبری از ما نمیگیری...میدونی چند وقته نیستی؟

میگم: هستم، اما خودم نیستم.

میگه: میدونم. من خودت هستم. میدونی چند وقته منو اینجا جا گذاشتی و رفتی؟

میگم: میدونم. دلم برای خودت که خودم باشی خیلی تنگ شده. اما میدونی؟ من دیگه نمیتونم بمونم.

میگه: منم نمیتونم بمونم. بیا با هم بریم. مثل قدیما.

میگم: دلم میخواد. اما نمیتونم. من دیگه تو نیستم. نمیتونم پا به پات بیام...

امضا: خودت سابق. خودم.

برگ بی درخت

سه‌شنبه 30 آبان 1396 ساعت 10:22

بر درخت زنده بی برگی چه غم

وای بر احوال برگ بی درخت

برچسب‌ها: شفیعی_کدکنی

شنبه 20 آبان 1396 ساعت 09:18

انسان فقط روزی متولد نمی شود که از شکم مادر بیرون می آید، بلکه زندگی وادارش می کند چندین مرتبه دیگر از شکم خودش بیرون بیاید و متولد شود.


چهارشنبه 10 آبان 1396 ساعت 16:10

وقتی شب شب سفر بود

توی کوچه های وحشت

وقتی هر سایه کسی بود

واسه بردنم به ظلمت

وقتی هر ثانیه ی شب

تپش هراس من بود

وقتی زخم خنجر دوست

بهترین لباس من بود

تو با دست مهربونی

به تنم مرحم کشیدی

برام از روشنی گفتی

پرده شبو دریدی

....

حالا اون دستها کجاست....؟

این آبان لعنتی کی تمام میشه......

پاییز خود را چگونه می گذرانید

یکشنبه 30 مهر 1396 ساعت 15:13
پاییز خود را چگونه می گذرانید؟ در فیزیوتراپی

دوشنبه 10 مهر 1396 ساعت 10:38

از تو چیزی نمی خواهم. از خودم می خواهم. باید زندگی ام را تغییر دهم. وگرنه پیش از آنکه احساس کنم زندگی کرده ام، با مرگ رو به رو می شوم.

(وقتی نیچه گریست)


یکشنبه 19 شهریور 1396 ساعت 07:22

یک عمر در انتظار کسی هستی که درکت کند و تو را همانگونه که هستی بپذیرد. و عاقبت در می یابی که او از همان آغاز خودت بوده ای!

باخ. (پری باخ نه ها....ریچارد باخ)

یکشنبه 12 شهریور 1396 ساعت 10:01

 اگر از دیده ی کوته نظران افتادیم

نیست غم، صحبت صاحب نظری ما را بس

یکشنبه 5 شهریور 1396 ساعت 14:28

فکر نمی کردم....

فکر نمی کردم یک روز صبح خاله ام با گریه بهم زنگ بزنه و بگه دایی دیشب فوت کرد.

فکر نمیکردم من کسی باشم که این خبرو باید به پدر بزرگ و مادر بزرگ بده

فکر نمیکردم روزی گریه های بلندشونو ببینم...

فکر نمیکردم بخوام هزارکیلومتر دورتر برم تا جسد دایی رو که سر پروژه اش بود برگردونم

فکر نمیکردم روزی دیگه نباشه...لااقل نه به این زودیها....

هیچ وقت خدا نزدیک نبود...همش دور بود...دبیرستانی که بود کنکور داد...زیر بمب باران درس میخوند...همش توی صف نان و نفت بود ...با این حال جزو نفرات برتر بود همیشه...برق فردوسی مشهد قبول شد، رفت اونجا...کمی بعد دانشگاه را گذاشت و به جبهه رفت، برگشت درسشو تموم کرد...بعدشم کار و کار و کار... یا موتور کشتی تعمیر میکرد، یا نصب میکرد، یا سیستم کنترل سد طراحی میکرد، یا پروژه الکتریکال سد (سد های بزرگ) اجرا میکرد...یا سایت منیجر بود...این اواخر هم که مدیر تولید یک کارخانه...دلمون خوش بود که دیگه کمتر میره توی کوه و دشت و بیابون....دلمون خوش بود که داره سر و سامون میگیره...

هنوز برایش عزاداری نکرده ام....

خدا به هممون صبر بده...

دوشنبه 23 مرداد 1396 ساعت 16:54

هیچ کس نمی تواند به تنهایی از خامی به پختگی برسد. باید رفیق راهت را پیدا کنی تا مثل پرنده از این منزل به آن منزل پروازت دهد. و اگر پیدایش کردی، خودت را نه، او را باید بزرگی بخشی.

ملت عشق.


زخم ها

سه‌شنبه 3 مرداد 1396 ساعت 08:47

ازش پرسیدم: این زخمها کی خوب میشن؟

گفت: نخواه که خوب بشن، بخواه که همراهت بشن...

گفتم: یعنی تا ابد باید به تن بکشم این زخمها رو؟

گفت: این زخمها یه مرزن...مرز بین چیزی که بودی و چیزی که شدی...این مرزو باید همیشه حفظ کنی تو و از این به بعد زندگیت، تو و انتخابهایی که خواهی داشت، تو و رابطه ات با آدمها...

به مرور می بینی که این زخمها برات قابل درک میشن آنقدر که دیگه دردت نمیاد؛

اینجاست که دیگه میشن برات یه جای زخم، نه خود زخم...میشن یادگاری...میشن تجربه

تو و پیچ و خمهای زندگیت وقتی بهشون نگاه می کنی

درسات رو یادت میارن و کمکت میکنن که قدم بعدیت رو محکم تر و سنجیده تر برداری...این زخم ها رو دوست داشته باش، اونا تورو بزرگتر کردن.

(پرویز پرستویی)

برچسب‌ها: زخم، تجربه، مرز

یکشنبه 1 مرداد 1396 ساعت 11:24

اول میگویی: در دنیا فقط من هستم!

بعد میگویی: در من دنیایی هست!

و در نهایت میگویی: نه دنیا هست، نه من هستم!

ملت عشق.

مریم میرزاخانی

شنبه 24 تیر 1396 ساعت 14:05

امروز خبر مرگ مریم میرزاخانی را شنیدم. او در بیمارستانی در آمریکا بر اثر سرطان سینه که به مغز استخوانش هم سرایت کرده بود درگذشت. یکی از باورنکردنی ترین خبرها...یکی از شوک دهنده ترین خبرهایی که شنیدم..در کنار خبر کشته شدن آتنا کودک خرد سال، در کنار خبر تیر اندازی در مترو، در کنار خبر آتش سوزی پلاسکو، در کنار خبر تصادف قطار، در کنار خبر اظهار نظرهای برخی بیماران روانی و  دهها و صدها خبر هولناکی که از سر و روی این روزها می بارد...دارم به این فکر میکنم که همچنان باید قوی باشم و ادامه دهم....

مریم را یکی دوبار در سال 76 در اهواز و چندبار در سالهای بعد در دانشگاه شریف دیده بودم. پرجنب و جوش، با روحیه، باهوش. و همیشه اول. او از بازماندگان حادثه سقوط اتوبوس نخبگان ریاضی سال 76 بود. سالی که نوروز 77را به غم انگیز ترین نوروز برای من تبدیل کرد. رضا صادقی برنده طلای المپیاد جهانی ریاضی در دو دوره، و تعدادی دیگر از نخبگان را در آن سال از دست دادیم. رضای عزیز...یادش بخیر همایش سال 76، مقاله ات، ارایه کنفرانست در سالن آمفی تئاتر، عکس دو نفره ای  که کنار تندیس کنفرانس با هم گرفتیم....رضای عزیز...امروز مریم میهمانت شده است...

خدایا...توانی ده که فشردگی قلبم را تاب بیاورم.....

او

چهارشنبه 21 تیر 1396 ساعت 09:09

هر که او را بیابد، تا ابد نزدش می ماند.

برچسب‌ها: او

یکشنبه 11 تیر 1396 ساعت 15:03

نمی دانم چرا آدمیزاد تمایل دارد وقتی چیزی را درک نمی کند بدی اش را بگوید.

در جستجوی زندگیی باشید که به زیستنش بیارزد. و دانشی که به دانستنش...

کسی را بر کسی برتر ندانید

به آفریده به خاطر آفریدگار عشق بورزید.

ملت عشق.

چهارشنبه 31 خرداد 1396 ساعت 15:45

ما زبان را ننگریم و قال را

ما درون را بنگریم و حال را

موسیا آدابدانان دیگرند

سوخته جان و روانان دیگرند

ملت عشق از همه دین ها جداست

عاشقان را ملت و مذهب خداست

(مثنوی معنوی)

برچسب‌ها: مثنوی، معنوی، مولوی

برگی از شاخه فرو ریخت

دوشنبه 1 خرداد 1396 ساعت 10:35

"گفته بودی صبوری کن دختر ولی نمیدانی صبوری من، صبوری بی پایان من در کشاکش این آشفتگی و ناامنی، شگفت انگیز ترین حکایت هاست... من با صبوریم هر دم نفس مییکشم."

حال نوبت ماست که باید تا ابد صبوری کنیم

روژین عزیز

سفر ابدیت به سلامت

چیزی بگو

دوشنبه 11 اردیبهشت 1396 ساعت 09:27

چیزی گفتی

شبیه شعر

شبیه دعا

شبیه خودت!

یکی دارد از لای پنجره

نگاهم می کند

چقدر به آسمان نزدیک است

انگاری

فرشته ای است


ویلیام

دوشنبه 4 اردیبهشت 1396 ساعت 09:53

هر از گاهی برای آنان که دوستشان داری نشانه ای بفرست تا به یادشان آوری که هنوز برایت عزیزند

بی شمارند آنهایی که نامشان "آدم" است، ادعایشان "آدمیت" است، کلامشان "انسانیت"

من دنبال کسی می گردم که...نه "انسان" باشد نه "دوست" نه "رفیق صمیمی" تنها "صاف" باشد و "صادق"

پشت سایه اش

"خنجری" نباشد

همان باشد که "سایه اش" می گوید

"صاف و یکرنگ"

"شکسپیر"

برچسب‌ها: ویلیام، شکسپیر، آدم، صاف، یکرنگ

روژین

سه‌شنبه 29 فروردین 1396 ساعت 15:41

برای روژین عزیز دعا می کنم

برای کسی که چند سال است که با بیماری اش در حال جنگ است

برای کسی که سالها میخوانمش....

برایش صمیمانه دعا میکنم و همه انرژی های خوب دنیا را به او تقدیم میکنم تا دوباره بیماری لعنتی اش را شکست دهد و دوباره مهربانی را با رنگهای زیبا رنگ آمیزی کند

خسته شده است...خوب حالش را می فهمم

کمی به خودت زمان بده...خستگی را دور کن...و دوباره نیرومندتر از همیشه، برخیز.


(توضیح: خانم دکتر رژین عزیز، نویسنده وبلاگ "مهربانی شما چه رنگی است" هستند که لینک آن در قسمت "لینک دوستان" همین وبلاگ موجود است.)

برچسب‌ها: روژین

قهوه تلخ

پنج‌شنبه 10 فروردین 1396 ساعت 14:20

...ما که از همه چیز و همه کس دل بریدیم

شما هم به هیچ کس دل نبندید

بترسید از مالی که به زور ستانده شود

بترسید از خونی که به ناحق ریخته شود

بترسید از آهی که از ته دل کشیده شود

خداوند این سرزمین را از ظلم و ستم و فریبکاری و خرافات محفوظ بدارد...

(از متن سریال قهوه تلخ)

پنج‌شنبه 10 فروردین 1396 ساعت 01:05
خاطره چیز عجیبی میشه وقتی بخوای با گذشته کاری نداشته باشی

سه‌شنبه 24 اسفند 1395 ساعت 08:00

سرماخوردگی که دوهفته طول کشیده و هنوز خوب نشده علاوه بر خر، بقره هم هست.

شنبه 14 اسفند 1395 ساعت 09:46
از راه دور هم میشه انرژیِ خوب فرستاد. کافیه بخوای و خوش قلب باشی. همین.

استاد راهنمای عزیز

شنبه 7 اسفند 1395 ساعت 09:16

رفتم جلوی در دانشگاه. نگهبانها ایستاده بودند و نمیگذاشتند هیچ ماشینی وارد بشه. من اشاره ای به برچسب مجوز روی شیشه ماشین کردمو رفتم داخل. تا جلوی دانشکده. خیلی وقت بود که اینجا نیومده بودم. درختهای بلند و خیابونهای بین دانشکده ها، و دانشکده و پارکینگ خوشکلش که زیر درختهاست...چقدر دلم تنگ شده بود برای اونجا...چقدر خاطره داشتم از اونجا...خاطرات اولین روزهای تدریسم...

نمیدونم چرا، ولی دلم گرفت...

دیشب خواب استاد راهنمامو دیدم. داشت بهم میگفت چرا رفتی و دیگه پیش ما نیومدی....

کاش میشد با هم توی یک دانشکده کلاس داشته باشیم....کاش میشد پروژه مونو بیشتر ادامه میدادیم...کاش همه ی آدمها مثل تو خوب بودند....

"یاد"

شنبه 7 اسفند 1395 ساعت 08:09

لبت به خنده

وا رفته ای گل

رو لاله ی گوش

داری یه دسته سنبل....

روزی چه رویا های زیبایی داشتم.....

"یاد" آدم را می کُشد.

حال و هوا

سه‌شنبه 3 اسفند 1395 ساعت 11:05

دلم گرفته و کاری نمی کند باران

چقدر حال و هوایم شبیه اهواز است!

(امیر اکبرزاده)

چُندَک

دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت 09:02

شما میدونین چُندَک یعنی چی؟

من تازه شنیدم.....

شنبه 16 بهمن 1395 ساعت 15:47

وای به روزی که امیدهایمان برای یک دنیای بهتر بمیرد...

(فقط یک جمله از وبلاگ خرمالوی سیاه)


برچسب‌ها: امید، مرگ، دنیا

باران

چهارشنبه 13 بهمن 1395 ساعت 11:41

باران آبرویم را خرید

شبیه مردی که گریه نمی کند به خانه برگشتم.

(نیما معماریان)

برچسب‌ها: باران، آبرو، مرد، گریه

صبوری

یکشنبه 26 دی 1395 ساعت 09:23

حالا سالهاست که دیگر هیچ نامه ای به مقصد نمی رسد.

حالا بعد از آن همه سال

آن همه دوری

آن همه صبوری...

من دیدم از همان سرِ صبحِ آسوده هی بوی بال کبوتر و نایِ تازه ی نعنای نورسیده می آید

پس بگو قرار بود که تو بیایی و ...من نمی دانستم!

دردت به جانِ بی قرارِ پُر گریه ام

پس این همه سال و ماهِ ساکتِ من کجا بودی؟

...

حالا که آمدی

حرفِ ما بسیار

وقتِ ما اندک

آسمان هم که بارانیست

(سید علی صالحی)


هاشمی

دوشنبه 20 دی 1395 ساعت 08:42

از زمان دانشجویی به بعد، بجز روزهای انتخابات، دیگه فعالیت سیاسی نداشتم. اینجا هم نمیخواهم از سیاست حرف بزنم. اما، فوت ناگهانی آقای هاشمی رفسنجانی، شوک بزرگی بود. من به تصمیمات درست و غلطی که ایشان در دوران مسوولیتهای خود گرفته بودند کاری ندارم. اما...در طول سالهای عمرم، نام ایشون همواره بوده و نسل من یک جورایی با این نام بزرگ شده است. ایشان یکی از تاثیرگذارترین افراد در سرنوشت خیلی از هم نسلان من بودند. چه درست چه غلط، ایشان در سالهای اخیر وزنه تعادلی بودند که از برخی تند روی ها تا حدی جلوگیری می نمود. امید وارم با نبودن این وزنه، آتش تندروی ها فارغ از اینکه از سوی کدام جناح هستند، شعله ور نگردد.

ایشان به تاریخ پیوستند و این احساس در من به وجود می آید که بخشی از نسل من هم به تاریخ پیوسته است. درستکاری، نیک خواهی و رهای از نادانی برای همه ی انسانها را آرزو می کنم. چراکه علت بسیاری از نادرستی ها ، کژی ها و آلودگیها، تاریکی اندیشه و بد خواهی است.

مهربانی

یکشنبه 12 دی 1395 ساعت 14:15

ابرها به آسمان تکیه میکنند

درختان به زمین

و انسانها به مهربانی یکدیگر...

مهربانی را از هم دریغ نکنیم....

برچسب‌ها: مهربانی، مهر، آسمان، ابر، زمین، انسان

فروغ فرخزاد

چهارشنبه 8 دی 1395 ساعت 17:19

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد

به جویبار که در من جاری بود

به ابرها که فکرهای طویلم بودند

به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من

از فصل های خشک گذر میکردند

به دسته های کلاغان

که عطر مزرعه های شبانه را

برای من به هدیه میآورند

به مادرم که در آینه زندگی میکرد

و شکل پیری من بود

و به زمین ، که شهوت تکرار من ، درون ملتهبش را

از تخمه های سبز میانباشت - سلامی ، دوباره خواهم داد

میآیم ، میآیم ، میآیم

با گیسویم : ادامهء بوهای زیر خاک

با چشمهام : تجربه های غلیظ تاریکی

با بوته ها که چیده ام از بیشه های آنسوی دیوار

میآیم ، میآیم ، میآیم

و آستانه پر از عشق میشود

و من در آستانه به آنها که دوست میدارند

و دختری که هنوز آنجا ،

در آستانهء پر عشق ایستاده ، سلامی دوباره خواهم داد.

(فروغ فرخزاد)

پی نوشت: به بهانه ی زادروز فروغ فرخزاد. زادروزت شاد.

سه‌شنبه 7 دی 1395 ساعت 14:05

چرا من اینقدر درگیری ذهنی دارم؟ به هیچی فکر نمیکنما...اما سی پی یو ظرفیتش پره، در بک گراند چیو داره پردازش میکنه؟

بیخیال عنوان

دوشنبه 6 دی 1395 ساعت 15:54

هرچه انسان تر باشیم، زخم ها عمیق تر خواهند بود. هرچه بیشتر دوست بداریم بیشتر غصه خواهیم داشت، بیشتر فراق خواهیم کشید و تنهایی هایمان بیشتر خواهد شد.

اوریانا فالاچی

شبهای یلدا.....

سه‌شنبه 30 آذر 1395 ساعت 15:50

به تمام مخاطب های خاص

به تمام کسانی که جمع دوستانه و پر مهری ندارند که امشب در کنارشان باشند

و به تمام کسانی که به دلیل دوری، و گرفتاری تنها مانده اند:

یلدایتان مبارک، دلتون پر امید و سرشار از مهر، غم و دلتنگی از شما دور.

به تمام عزیزانی که اینجا را میخوانید

به تمام دوستان مجازی و حقیق خودم

شب یلدا، بر شما شاد و فرخنده باد. مقدار متنابعی انرژی خوب و قشنگ و مثبت تقدیم به شما.


برچسب‌ها: یلدا، شب یلدا، شب چله

الف. بامداد

دوشنبه 22 آذر 1395 ساعت 08:51

در آوار خونین گرگ و میش دیگر گونه مردی آنک!
 که خاک را سبز می خواست وعشق را شایسته ی زیباترین زنان
 که اینش به نظر هدیتی نه چنان کم بها بود که خاک و سنگ را بشاید
چه مردی! چه مردی که می گفت قلب را شایسته تر آن که به هفت شمشیر عشق در خون نشیند
و گلو را بایسته تر آن
 که زیباترین نام ها را بگوید
و شیر آهن کوه مردی از این گونه عاشق 
میدان خونین سرنوشت، به پاشنه ی آشیل در نوشت!
روئینه تنی که راز مرگش، اندوه عشق و غم تنهایی بود!
آه اسفندیار مغموم:
 ترا آن به که چشم فرو پوشیده باشی!
آیا نه!
 یکی نه بسنده بود که سرنوشت مرا بسازد
من تنها فریاد زدم نه!
من از فرو رفتن تن زدم!
صدایی بودم من!
 شکلی میان اشکال!
و معنایی یافتم
من بودم و شدم  
نه بدان گونه که غنچه ای گلی
 یا ریشه ای که جوانه ای 
یا یکی دانه که جنگلی!
راست بدان گونه که 
عامی مردی شهیدی!
تا آسمان بر او نماز برد!
من بی نوا بندگکی سربه راه نبودم!
و راه بهشت مینوی من
بُز رو طوع و خاکساری نبود
مرا دیگر گونه خدایی می بایست
شایسته ی آفرینه ئی که نواله ی ناگزیر را گردن کج نمی کند
وخدایی دیگر گونه آفریدم!
دریغا شیر آهن کوه مردا که تو بودی
و کوه وار پیش از آنچه به خاک افتی
نستوه و استوار مرده بودی!
اما نه خدا و نه شیطان!
سرنوشت تو را بتی رقم زد
که دیگران می پرستیدند!
بتی که دیگرانش

می پرستیدند!

به مناسبت زادروز الف بامداد (با یک روز تاخیر)


لحظه دیدار

یکشنبه 21 آذر 1395 ساعت 11:24

لحظه ی دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام، مستم

باز میلرزد، دلم، دستم

باز گویی در جهان دیگری هستم.

های! نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ!

های، نپریشی صفای زلفکم را، دست!

و آبرویم را نریزی، دل!

-ای نخورده مست-

لحظه ی دیدار نزدیک است

(مهدی اخوان ثالث)

برچسب‌ها: مهدی اخوان ثالث
( تعداد کل: 188 )
   1       2       3       4    >>